پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

محاربم

خ. گلسرخی هستم! در ده سالگی در مدرسه ای در ناحیه فرجام تهران، زنگ های تفریح جلوی در کلاس می ایستادم تا دوستم الف. گلفر که برادرش از مجاهدین در بند بود روی تخته سیاه بنویسد: "مرگ بر خمینی". در سیزده سالگی با دو دوستم، م. فتحی و ع. مسلمی روی برگ های دفترمان می نوشتیم: "مرگ بر خمینی" و در را بازگشت از مدرسه امان در غرب تهران آن را بر در و دیوار می چسباندیم. در هفده سالگی از شادی مرگ خمینی آنچنان فریاد کشیدیم که چند روزی صدایمان گرفته بود. و در تمام این سال ها این داستان ها ادامه یافت و من انباشته شده ام از تنفر! من چیزی نمی خواستم جز آبادانی کشورم، آزادی و احترام! و حالا حس می کنم که تمامی سلول های بدنم محاربند و درمان ناپذیر! اگر گمان می کنید درمانی ندارد این درد، اعدامم کنید.

0 نظرات:

ارسال يک نظر